باورم نمیشه هنوز ساعت 11 نشده. چقدر امروز دیر گذشت! صب از 7 منتظر زنگش بودم که بریم خانواده س رو ببینیم . 8 و ربع زنگ زدم تازه بیدار شده بود. گفتم چیشد خبر ندادی. گفت تو بگو چخبر ( انگار ته دلم هزار نفر میگفتن تموم شده) گفت بریم یا نه؟ گفتم خطرناکه میترسم! گفت خودم میرم. گفتم نهههه واستا فردا بریم. گفت باشه پس من میرم سرکار فردا باهم بریم عیادت! توقع اینو نداشتم. تو دلم یه حس سطحی میگفت دیدی پس چیزی نشده. بریم ,گفتم منبع
درباره این سایت